shivaaaaaa.persianblog.ir

سلام…
خودت می دونی که این و برای تو می نویسم. میدونم که الان عصبانی هستی. میدونم که هرگز فکرشم نمی کردی که سرگذشتت اینجوری رقم بخوره. میدونم که با این همه خوبیایی که میکنی به همه هیچ وجه فکرش رو نمی کردی که کسی بهت بدی کنه. همه ی اینارو میدونم.
اما میدونی چیه؟ همه چیز از اول اشتباه بود. همه چیز. تو با خود خواهیات از اول آجرای زندگیمونو اشتباه بنا کردی. اینم میدونم که همه ی اینارو خوب می دونی و شایدم الان پشیمونی. اما خودت خوب می دونی که دیگه برای پشیمونی خیلی دیره. خیلی دیر…

من نمیگم تو بدی و به من بد کردی. اما اگه یک خورده تو سطح خودت می موندی و خیال بافی رو کنار میگذاشتی شاید حالا حال و روزمون اینجوری نبود. هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روزی بخوام ازت جدا شم. اونم اینقدر زود. من خیلی سعی کردم که وجودم و به اطرافیانم ثابت کنم. اما با این ١ اشتباهی که هر دومون مقصرش بودیم همه چیز خراب شد. دوباره شدم همونی که هیچ کس بهش اعتماد نداره و همون دختری که همیشه باید مواظبش بود که راه اشتباه نره. اما اینبار خودم تصمیم گرفتم رو پای خودم وایستم.
ازت ممنونم. ممنونم که باعث شدی که خودم باشم و خدای خودم. تنهای تنها. تنها نه به معنی اینکه خدا نیست نه… تنها از وجود آدمهای دور و برم. ازت میخوام مثل همیشه. مثل موقعی که زیر سرم بودم و برام دعا می کردی که زودتر خوب شم. مثل موقعی که نا امید بودم از قبول شدن در دانشگاه و تو به من امید میدادی که حتما قبول میشم و شدم، مثل موقعی که وسایل خونه ی عشقمون و با هزار دلهره و وسواس انتخاب می کردم و می خریدم و تو می گفتی که همه چیز درست می شه برام دعا میکردی که صبور باشم، مثل موقعی که نگران تک تک لحظه های عروسیمون بودم و تو دلداری میدادی و دعا میکردی که همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه و شد، اینبارم از ته دل برام دعا کنی که تو درسام و زندگیم موفق باشم. میدونم که دیگه دل خوشی ازم نداری. اما فقط برام دعا کن. هر دو مقصر بودیم. این و قبول کن… عمر زندگی مشترک ما هم ٢ ماه بود. ٢ ماهی که خیلی خاطرات خوب و بد توش بود و هیچ کس فکرش و نمی کرد که اینقدر زود تموم بشه.

 

شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.

 

Article source: http://shivaaaaaa.persianblog.ir/



Related Posts

پاسخی بدهید

XHTML: از تگ های زیر استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

*

code